تبليغاتX
ღ♥ღپرستوهای بال شکسته شهر خاطراتمღ♥ღ

 

 

قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر
داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا
را
ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد
»

***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا
بدهد
و
دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها
را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آوره
وعده دیرینش شد :
«
بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام
»

***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
«
این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست

***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان
گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »

 

مواظب چشمانم باش

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت11:56 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


 

آدمك  بخند

آدمك آخر دنياست ، بخند

آدمك مرگ همينجاست ، بخند 

آن خدايي كه بزرگش خواندي

به خدا مثل تو تنهاست ، بخند 

دست خطي كه تو را عاشق کرد 

شو‌خي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند

فكر كن درد تو ارزشمند است

فكر كن گريه چه زيباست ، بخند

صبح فردا به شبت نيست كه نيست

تازه انگار كه فردا ست ، بخند

راستي آنچه به يادت داديم

پر زدن نيست كه درجاست ، بخند

آدمك نغمه ي آغاز نخوان

به خدا آخر دنياست ، بخند

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت11:23 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


    

                                                                                     

                                             

                                                                        

                                          

    
.................... ......ღ 
.................... ...........ღ 
.................... .............ღ 
.................... .............ღ 
.................... ..........ღ 
.................... .....ღ 
..................ღ 
.............ღ 
.........ღ 
.....ღ 
... ღ                  
.ღ.................. ...........ღ....ღ 
ღ................... .......ღ...........ღ 
.ღ.................. ....ღ............... .ღ 
..ღ................. ..ღ................. .ღ 
...ღ................ .................... ღ 
.....ღ.............. ..................ღ 
........ღ........... ..............ღ 
...........ღ........ ...........ღ 
..............ღ..... .........ღ 
..................ღ. ......ღ 
.................... .ღ..ღ 
................ .......ღ ... 

                                                            

  

 

                                                                               

                                                           

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت10:34 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


 

 

نرو

 

حالا که آمدی 

 
حرفِ ما بسيار،

 
وقتِ ما اندک،

 
آسمان هم که بارانی‌ست ...!


به خدا وقت صحبت از رفتنِ دوباره و


دوری از ديدگانِ دريا نيست!


سربه‌سرم می‌گذاری ... ها؟


می‌دانم که می‌مانی


پس لااقل باران را بهانه کُن

 
دارد باران می‌آيد
.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت9:50 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


 

 

عشاق تنها

کاش قلبم درد تنهایی نداشت

چهره ام هرگز پريشا ني نداشت

کاش برگ هاي آخر تقويم عشق

حرفي از يک روز باراني نداشت

کاش مي شد راه سخت عشق را بي خطر پيمود

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت11:25 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم
تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني
كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا
شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا
 پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را
به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟

+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت9:35 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


 

 

خدایا  بزرگیت

  مهربانیت

را در آغوش گرم مادر به اوج رساندی

این خود نشانه ایست که تو دروغین نیستی..

ای مهربان دوستت دارم که مهربانی به سان مادر به ما موجودات خاکی دادی...

.............................

مادرم دوستت دارم

ماماني دوست دارم.

 

?What our mother do for us  

?And what we do for this kind angelWhat?

 Just remmber in your self

And want the god Remission _pity, pardon_ you.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت10:23 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


Never KISS A policwomam ..she says stop!?! Hands up!

.never kiss a Dr,she says: Next please 

so always kiss a teacher ...she will say repeat again

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت10:29 توسط .•**•.افسانه.•**•. |




یک مردِ روحانی، روزی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟"
خداوند آن مرد روحانی را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد؛ مرد نگاهی به داخل انداخت. درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود؛ و آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد!

            

افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند. به نظر قحطی زده می آمدند. آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پُر کنند. اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.
مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد. خداوند گفت: "تو جهنم را دیدی!"
  
آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد. آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود. یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن، که دهان مرد را آب انداخت!
افرادِ دور میز، مثل جای قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و تپل بوده، می گفتند و می خندیدند. مرد روحانی گفت: "نمی فهمم!"
                                               
خداوند جواب داد: "ساده است! فقط احتیاج به یک مهارت دارد! می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به همدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار تنها به خودشان فکر می کنند!"
                                                                                          
وقتی که عیسی مسیح مصلوب شد، داشت به شما فکر می کرد!
 


گل محبت

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت10:20 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


 

      من بی تو هیچم تو باورم نکن
خیسم ز گریه تنهاترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم
آتش نبودم خاکسترم نکن

اگه عاشقت نبودم
اگه بی تو زنده بودم
تو بمون که بی تو غصه می خورم
اگه دل به تو نبستم

اگه این منم که هستم
ولی از هوای گریه هات پرم
اگه شکوه دارم از تو
اگه بیقرارم از تو

تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره
به تو می رسم دوباره
اگه عاشقم ، بهانه ام تویی

دل کنده بودم از هم زبونیت
دل خون نکردی از من نشونیت
من پا کشیدم از عهده بسته ام
تو پا فشردی بر مهربونیت

اگه همزبون نبودم
اگه مهربون نبودم
چه کنم دل
این دل شکسته را

اگه سرد و مرده بودم
اگه پر نمی گشودم
به تو بستم
این دو بال خسته را

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت9:39 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


 

تو میروی و من فقط نگاهت میکنم،

 تعجب نکن که چرا گریه نمیکنم،

 بی تو یک عمر فرصت برای گریستن دارم

 اما برای تماشا ی تو همین یک لحظه باقی است

دیدی تو منو تنها گذاشتی یعنی همی حرفات دروغ بود؟

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت10:30 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


 

من و تو دیگر ما نمی شود ای عزیز رفته 

من و تو

من و تو خانه ی عشقمان را سست بنیاد کردیم

گرچه قصری ساخته بودیم زیبا ولی اندرون دیوار هایش چه بود؟

اندرون دل هایمان چه بود؟

روز به روز بر آجر های عشقمان می افزودیم به خیال خود

ولی ای عشق بر باد رفته من با اولین زلزله ای که آمد

کاخ عشقمان ویرانه ای شد

که خود نیز از آن در فراریم

آری آجر های عشقمان را بدون فکر روی هم چیدیم و شاید....

می دانم تقصیر تو نیست. لعنت بر این زلزله شوم .

 ولی چه کسی کاخ عشقمان را سست بنیاد کرد؟

     من و تو

نمی گویم باز آی تا این ویرانه ی شوم را دگر بار سازیم

گویم حال که قصد رفتن داری ای محبوب دل آزار من چرا با سنگ های کاخمان مرا شکنجه می دهی؟

آجر هایی  که خود روی هم گذاشتیم.

برو تا این ویرانه را ویرانه تر نکنیم

گر قصد ماندن داری من درمانده از عشق را آزار مده.

خدای من این چه رسمیست ؟       خدای من این چه رسمی بود؟

نه میرود تا با خاطرات شیرینش        با غم های رنگارنگم تنهایم گذارد 

حال که مانده به کدامین جرمم این چنین دانسته آزارم میدهد؟

آیا این بهای عشق بود؟؟؟

تو رفتی به سلامت.!. ولی هنوز خاطراتت در کنج قلب من مانده.

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت13:48 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا نکن   زغم های دگر غیر از غم عشقت رها کن

 

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری   شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت12:30 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


 

 

 

امشب کنار پنجره تنه نشسته ام
تنها تر از همیشه در
اینجا نشسته ام.
دور از منی یاد عزیز تو با من است

دور از تو با خیال تو
تنها نشسته ام.
ای شب! مپای دیر رها کن مرا که من

بیدارم و به خاطر فردا
نشسته ام

( احمد رفیعی )

 

 

هرگز اين قصه ندانست كسى
آن شب آمد به سراى من خاموش نشست
سر فرو داشت نمى گفت سخن
نگهش از نگهم داشت گريز
مدتى بود كه با من بر سر مهر نبود
آه اين درد مرا مى فرسود
گريه سر دادن و در دامن او
هاى هايى كه هنوز
تنم از خاطره اش مى لرزد
در كنارم بنشست بوسه بخشيد به من
بر سرم دست كشيد
ليك مىدانستم مدتى است
دل او با دل من سرد شده است

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت12:12 توسط .•**•.افسانه.•**•. |


                                                                                

متولدین خرداد               GEMINI: May 21-June20 

                                                                 

You always have a good opinion,  

 

you like things to change

 

 and like talking to people.